مسطع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسطع. [ م ِ طَ ] (ع ص ) فصیح . (منتهی الارب ). خطیب مسطع مصقع؛ یعنی بلیغ و متکلم . (از اقرب الموارد).
مسطع. [ م ُ س َطْ طَ ] (ع ص ) بعیر مسطع؛ شتر باداغ . (منتهی الارب ). شتر که بوسیله ٔ «سطاع » داغ شده باشد. (از اقرب الموارد). شتری که در گردن وی به درازا داغ کرده باشند. (ناظم الاطباء). و رجوع به تسطیع شود.