مسطح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسطح . [ م ُ س َطْ طِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از تسطیح . آن که برابر و هموار می کند. (ناظم الاطباء). رجوع به تسطیح شود.
مسطح . [ م َ طَ ] (ع اِ) جرین و جای خشک کردن خرما. (از اقرب الموارد). مِسطح . و رجوع به مِسطح شود.
مسطح . [ م ِ طَ ] (ع اِ) جرین و جای خرما خشک کردن . ◄ ستون خرگاه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ سنگ صافی که گرداگرد آن را از سنگ برآورند تا آب در آن فراهم آید. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ کوزه ای است یک پهلو که در سفر همراه دارند. (منتهی الارب )(از اقرب الموارد). ◄ بوریا که از برگ مقل یا خوص الدم یا بوی جهودان بافته باشند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ تابه ٔ کلان که در آن گندم بریان کنند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ چوب که در پهنا برد و ستون رز نهند و هر دو طرف آن را به خاکستر مخلوط به خون محکم کنند، یا عام است . (منتهی الارب ). چوبی که در عرض بر دو ستون درخت رز نهند. (از اقرب الموارد). ◄ چوبی است برشکل محور که بدان نان را پهن سازند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).