مستهلک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ لَ) [ ع. ] (اِمف.) نابوده شده، هلاک شده، از بین رفته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ لَ) [ ع. ] (اِمف.) نابوده شده، هلاک شده، از بین رفته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستهلک . [ م ُ ت َ ل َ ] (ع ص ) معدوم و نیست و نابود شده . هلاک و نابود شده . (از اقرب الموارد). هلاک شونده . (غیاث ). ◄ مالی که مصرف شده و تمام شده باشد. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به استهلاک شود. ◄ پرداخته شده به تدریج (وام ). ◄ بدست بازآمده تدریجاً (سرمایه ٔ اختصاص یافته به امری ). ◄ در اصطلاح عرفا، کسی که فانی در حضرت ذات احدیت است بنحوی که از او اسم و رسم باقی نماند. (از فرهنگ مصطلحات عرفا) : کی باشد و کی لباس هستی شده شق تابان گشته جمال وجه مطلق دل در سطوات نور او مستهلک جان در غلبات شوق او مستغرق . (منسوب به ابوسعید ابی الخیر). - مستهلک شدن ؛ نیست شدن . نابود شدن . - ◄ بتدریج پرداخته شدن (قرض ). تدریجاً پایان گرفتن (وام ). - ◄ تدریجاً بدست بازآمدن (سرمایه ٔ به کار رفته ). - مستهلک کردن ؛ نیست و نابود کردن . - ◄ بتدریج پرداختن . - ◄ به تدریج بازگرداندن (سرمایه ٔ به کار رفته ). - مستهلک گردیدن ؛ مستهلک شدن . - مستهلک گشتن ؛ مستهلک شدن .
مستهلک . [ م ُ ت َ ل ِ ] (ع ص ) هلاک کننده و مهلک . ◄ مصرف کننده و تمام کننده مالی را. ◄ کوشنده در کاری با شتاب . (از اقرب الموارد). و رجوع به استهلاک شود.
مترادف و متضاد واژهدان
نیستشده، نحوشده، نابود، نابودشده، نابودگردیده، معدوم، ازمیانرفته پرداختتدریجی دین
واژگان فارسی سره واژهدان
نیست، نابود، فرسوده، ازمیان رفته