مستهل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستهل . [ م ُ ت َ هَِل ل ] (ع ص ) باران که با شدت و همراه بانگ فروریزد. ◄ آسمان که «هلل » یعنی نخستین باران را فروریزد. ◄ کودک که هنگام ولادت صدای گریه ٔخود را بلند کند، و نیز هر متکلمی که صدای خویش را بلند یا کوتاه کند. ◄ قومی که هلال را ببینند. (از اقرب الموارد). جوینده ٔ ماه نو بیننده ٔ ماه نو. ◄ شهر و ماه که هلال آن هویدا گردد. (از اقرب الموارد). ◄ روی درخشنده از شادی . ◄ شمشیر از نیام کشنده . (ناظم الاطباء). ◄ ابر بارنده . و رجوع به استهلال شود.
مستهل . [ م ُ ت َ هََ ل ل ] (ع ص ) شمشیر که از غلاف کشیده باشند. ◄ هلال که هویدا شده باشد. (از اقرب الموارد). ماه نو نمودار و آشکار. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) مستهل شهر؛ اول آن . غره ٔ آن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : چون عزم کردند به تاریخ نهادن هجرت از مستهل محرم گرفتند. (مجمل التواریخ و القصص ).
مستهل . [ ] (اِخ ) ابن الکمیت بن زید اسدی مملوک . و او را پنجاه ورقه شعر است . (از فهرست ابن الندیم ). از اهالی کوفه بود و بر ابوالعباس سفاح در انبار وارد شد و نخست او را زندانی کردندو سپس آزاد گشت و در حدود سال ١٥٠ هَ . ق . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ج ٨ ص ١٠٧ از المرزبانی و الاغانی ).