مستهان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ) [ ع. ] (اِمف.) ذلیل شده، خوار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ) [ ع. ] (اِمف.) ذلیل شده، خوار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستهان . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از استهانة. ذلیل و خوار و سبک در نظر مردم . (غیاث ) (آنندراج ). خوارمایه . خوار داشته . سبک شمرده شده : پوست دنبه یافت مردی مستهان هر صباح او چرب کردی سبلتان . مولوی (مثنوی ). فلسفی منطقی مستهان میگذشت از سوی مکتب آن زمان . مولوی (مثنوی ). خون کند دل را ز اشک مستهان برنویسد بر وی اسرار آنگهان . مولوی (مثنوی ). رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان هین چه بسیارند این دخترچگان . مولوی (مثنوی ). - مستهان به ؛ تحقیر شده و مورد استهزاء و استخفاف قرار گرفته . (از اقرب الموارد). - مستهان داشتن ؛ خوار کردن : و آن گروه دیگر از نصرانیان نام احمد داشتندی مستهان . مولوی (مثنوی ). - مستهان گشتن ؛ ذلیل شدن . خوار شدن : مستهان و خوار گشتند از فتن ازوزیر شوم رای شوم فن . مولوی (مثنوی ).