مستهام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ) [ ع. ] (اِمف.) سرگشته، حیران.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ) [ ع. ] (اِمف.) سرگشته، حیران.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستهام . [ م ُت َ ] (ع ص ) سرگشته و آشفته و از جای رفته و رنجور از عشق . (منتهی الارب ). سرگشته و حیران . (غیاث ) (آنندراج ). شیفته و ازجای رفته . عاشق خرد بشده : در آینه ٔ عنایت صیقل شناخته زو قبله کرده و شده سرمست و مستهام . خاقانی . باد جهانت به کام کز ظفر تو کامه ٔ صدجان مستهام برآمد. خاقانی . این نخواندی کالکلام ای مستهام فی شجون جره جرالکلام . مولوی (مثنوی ). - قلب مستهام ؛ دل شیفته و سرگشته از عشق . (منتهی الارب ). - مستهام الفؤاد ؛ از دست رفته دل . رجوع به استهامة شود.