مساحی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مساحی . [ م َ ] (ع اِ) مساح . ج ِ مِسحاة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به مِسحاة شود.
مساحی . [ م َس ْ سا ] (حامص ) علم مسّاح . اندازه گیری . پیمایش زمین : فلک چون آتش دهقان سنان کین کشد بر من که بر ملک مسیحم هست مسّاحی و دهقانی . خاقانی . - عیار مساحی ؛ از اقسام عیار است . رجوع به عیار در ردیف خود شود. - عیار مقابل مساحی ؛از اقسام عیار است . رجوع به عیار در ردیف خود شود.