مزجاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزجاه . [ م ُ ] (از ع، اِ) مزجات . صورتی از مزجاة است در استعمال شعرا به ضرورت قافیه : برادران را یوسف چو داد گندم و جو بها گرفت از ایشان بضاعت مزجاه اگر بضاعت مزجات پشم و پینو بود نبود گندم و جو نیز جز که تخم و گیاه . سوزنی .