مرزبة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرزبة. [ م ِ زَ ب َ / م ِ زَب ْ ب َ ] (ع اِ)کلوخ کوب . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (دستور الاخوان )(از متن اللغة). تخماق . ◄ آهن کوب حدادان .(منتهی الارب ). مطرقه ٔ آهنگران . اِرزبّة. (از متن اللغة). پتک : مع کل فارس مرزبة حدید فیجیئون الی الباب و یضرب کل واحد منهم القفل والباب ضربات کثیرة. (یادداشت مؤلف، از معجم البلدان ذیل کلمه ٔ «سد یأجوج و مأجوج »). ◄ عصای آهنی . عصیة من حدید. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ج، مرازب .
مرزبة. [ م َ زَ ب َ ] (ع اِمص ) مهتری اهل فرس . (منتهی الارب ). ریاست فرس . رئیسی و سرکردگی پارسیان . (از اقرب الموارد). اسم مصدری است که عربان از واژه ٔ مرزبان فارسی ساخته اند. رجوع به مرزبان در این لغت نامه شود.