مرزبانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرزبانی . [ م َ ] (حامص مرکب ) عمل مرزبان . سرحدداری . حفظ ثغور و مرزهای مملکت . رجوع به مرزبان شود. ◄ حکومت . حکمروائی : همه مرزی ز مهربانی تو به تمنای مرزبانی تو. نظام . - مرزبانی دادن ؛ شغل سرحدداری دادن : سپاه ترا مرزبانی دهم ترا افسر پهلوانی دهم . فردوسی . - مرزبانی کردن ؛ سرحدداری کردن . تصدی مرز : گر امشب مرامیزبانی کنی هشیواری و مرزبانی کنی بر آنم که روزی به کار آیدت . درختی که کاری ببار آیدت . فردوسی . ◄ (اِ مرکب ) سازمان و تشکیلاتی که اداره ٔ امور مربوط به مرزهای آبی و خاکی مملکت را بر عهده دارد.
مرزبانی . [ م َ زَ ] (اِخ ) ابوعبیداﷲ محمدبن عمران بن موسی بن سعیدبن عبدالرحمان المرزبانی (متولد بغداد به سال ٢٩٧ هَ . ق . و متوقی به بغداد به سال ٣٨٤ هَ . ق .). از علمای اخبار و ادب وتاریخ . اصلش از خراسان است و تألیفات بسیار دارد از جمله المفید در شعر و احوال شعرا؛ والازمنه در باب فصول اربعه و ابرها و رعد و برق و روزهای مهم اتفاقات در نزد اعراب و ایرانیها. و نیز اخبار البرامکه و اخبار المعتزله و المستنیر و اخبار ابی مسلم الخراسانی و غیره . این مرد مورد توجه عضدالدوله ٔ دیلمی نیز بوده است . رجوع به خاندان نوبختی ص ٤٨، ١٨٢، ٢٤١ و قاموس الاعلام ترکی و اعلام زرکلی ذیل محمدبن عمران شود.
مرزبانی . [ م َ ] (اِخ ) عبدالحق بن محمدبن مرزبانی صوفی از اهل دمشق (٩٩١ - ١٠٧٠هَ . ق ). محبی گوید به خط وی مجموعه ای دیدم که معانی نادر و حکایات ظریف داشت . و او را شعری نیک بود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی