مرثیه گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرثیه گوی . [ م َ ی َ / ی ِ ] (نف مرکب ) که در عزای مرده ای شعر سراید و ذکر محامد و محاسن او کند و بر مرگش تأسف خورد : روحی به خبر مرثیه گوی من شد بگریست از آنکه روح من از تن شد. سوزنی . کفن فروشی ای جوهری و مرثیه گوی به مرده ای یک سوداست مر ترا به دو روی . سوزنی . نکنم مدح که من مرثیه گوی کرمم چون کرم مرد ز من بانگ معزا شنوند. خاقانی .