مربع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ رَ بَّ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- چهارگوش.<BR>۲- متوازی الاضلاعی که چهار ضلعش با هم برابر و زاویههایش قائمه باشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ رَ بَّ) [ ع. ] (اِ.) ۱- چهارگوش. ۲- متوازی الاضلاعی که چهار ضلعش با هم برابر و زاویههایش قائمه باشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مربع. [ م ُ ب ِ ] (ع ص ) ماده شتر که در بهار بچه آورده باشد یا آن که بچه ٔ او با او باشد. (منتهی الارب ). ناقه ای که در فصل بهار نتاج آرد. (از متن اللغة). ◄ بادبان کشتی پر از باد. (منتهی الارب ). شراع سفینه که باد در آن وزان باشد. (از متن اللغة). ◄ غیث مربع؛ باران بهاری علف رویاننده . (منتهی الارب ). غیث مخصب . (متن اللغة). ج، مرابیع. ◄ ناقه که بند شود بچه دان وی و قبول نکند آب نر را. (آنندراج ). نعت فاعلی است از ارباع . (از متن اللغة). رجوع به ارباع شود.
مربع. [ م َ ب َ ] (ع اِ) جای اقامت در ایام بهار. (منتهی الارب ). جائی که خاص اقامت ایام ربیع باشد. مرتبع. متربع. (از متن اللغة). آنجا که بهار گذارند. خانه ٔ بهاری، مقابل مصیف و مشتی . منزل بهاری . (یادداشت مؤلف ). ج، مرابع. ◄ هر جائی که در ایام بهار ستور را در آن می چرانند. (ناظم الاطباء). ◄ توسعاً به معنی جایگاه و منزل گاه و مرتع و چراگاه و جای خور و خواب : لشکر او از خضب آن قلعه به مرتعی هنی و مربعی سنی رسیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٨). از من در شهر مرو... که مجمعاصحاب طبع و مربع ارباب نظم و نثر بود... (المعجم ص ٣، نقل از فرهنگ فارسی معین ). اکنون بسیط زمین عموماً و بلاد خراسان خصوصاً مطلع سعادات و موضع مرادات بود و منبع علما و مجمع فضلا و مربع هنرمندان و مرتع خردمندان و مشرع کفاة و مکرع دهاة... (جهانگشای جوینی ). ◄ باران بهاری . (فرهنگ فارسی معین ).
مربع. [ م ُ ب َ ] (ع ص ) تب ربع رسیده . (منتهی الارب ). گرفتار تب ربع. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
چهارگوش، چهارگوشه (متضاد: سهگوش، مثلث) مجذور
واژگان فارسی سره واژهدان
چهارگوش، چهار گوش، چارگوش