مربط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ بِ) [ ع. ] (اِ.) جای بستن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ بِ) [ ع. ] (اِ.) جای بستن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مربط. [ م َ ب َ / م َ ب ِ ] (ع اِ) جای بستن چارپایان . (از متن اللغة). اصطبل : یارب مرا برون بر ز اینجا که حیف باشد یوسف به مهبط چه، عیسی به مربط خر. شرف شفروه . خواهم ز بخت یکدلش در عرش بینم منزلش زرادخانه بابلش مربط خراسان بینمش . خاقانی .
مربط. [ م ِ ب َ ] (ع اِ) آنچه ستور رابه وی بندند. (از آنندراج ) (از متن اللغة) (از منتهی الارب ). رسن . (مهذب الاسماء). ریسمان یا زنجیری که ستور را بدان بندند. ◄ زنجیر؛ چند مربط فیل، چند زنجیر فیل . (یادداشت مؤلف ). از زنجیر مراد حیوان است معادل رأس، برای اسب و استر و غیره : پانزده مربط فیل او را که از بهر ذخیره ٔ ایام و عدت اوقات خصام اندوخته بود بستد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٦). سی مربط فیل تقریر رفت که از نخب افیال خویش به خدمت فرستد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٣). در مقدمه ٔ لشکر او قریب دویست مربط فیل بود که از دیار هند غنیمت یافته بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٠٦).