مدهون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- روغن مالیده.<BR>۲- چرم، چرم رنگ شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- روغن مالیده. ۲- چرم، چرم رنگ شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدهون . [ م َ ] (ع ص ) چرب کرده . به روغن پرورده . (انجمن آرا). نعت مفعولی است از دهن . رجوع به دهن شود. ◄ کشتزاری که از باران اندکی تر شده باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به دهن شود. ◄ چرم دباغت کرده . (برهان قاطع) (انجمن آرا). پوست دباغت کرده . (رشیدی ). چرم رنگ کرده . (ناظم الاطباء) : از افکندنیهای دیبا هزار بفرمود تا برنهادند بار چو سیصد شتر جامه ٔ چینیان ز مخروط و مدهون و از پرنیان . فردوسی . هزارش سپر داد و مدهون کرگ چهل اسب زنگی و صد خود و ترگ . اسدی . صد و بیست گردون همه تیغ و ترگ دو چندان سپرهای مدهون کرگ . اسدی . دگر جوشن و ترگ و درع گران سپرهای مدهون و برگستوان . اسدی . ◄ به معنی مطلق اندوده به ماده ای، اعم طلا یا جز آن و بیشتر اندوده با آب طلا : و از بغداد جامه های پنبه و ابریشم و آبگینه های مخروطی و آلاتهای مدهون خیزد. (حدود العالم ). ز گنج شاهوار آورد بیرون به زر کرده صد و سی تخت مدهون . فخرالدین اسعد. صحرا به لاژورد و زر و شنگرف از بهر چه منقش و مدهون است . ناصرخسرو. مخدرات سماوی تتق براندازند بجای ماند این هفت قلعه ٔ مدهون . جمال الدین . آرزو داری که در باغ پدر نوخانه ای برفرازی و آنگهی آن را به زر مدهون کنی . ناصرخسرو. یکی نصفی لعل مدهون به زر به از ناردانه چو یک نار تر. نظامی . ◄ (اِ) سلم . لوح گونه ای از چرم که کودکان بر آن خط آموزند. پوستی است املس برای آموزانیدن کتابت اطفال را. (یادداشت مؤلف از فرهنگ اسدی ذیل لغت سلم ).