مدت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ دَّ) [ ع. مدة ] (اِ.) زمان، وقت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ دَّ) [ ع. مده ] (اِ.) زمان، وقت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدت . [ م ُدْ دَ ] (ع اِ) لختی از زمان .پاره ای از زمان . (یادداشت مؤلف ). مدة : در این مدت آسایشی یافتم که گه بودم آسایش و گه نبود. مسعودسعد. و این مدت به امید نعمت جاوید بر وی کم از ساعت گذرد. (کلیله و دمنه ). به کم مدت از تاجداران اکنون نبیره نبینی نیایی نیابی . خاقانی . رجوع به مدة شود. ◄ روزگار. دوران . هنگام . گاه . وقت . زمان . عهد. فاصله ٔ زمانی : و لیکن ایزد... مدت ملوک طوایف به پایان آورده بود. (تاریخ بیهقی ) و پس از او مثال داده آن مدت که بر درگاه بودیمی تا یک روز مقدم ما باشیم و دیگر روز برادر ما. (تاریخ بیهقی ). هر سببی راعلتی و هر علتی را موضعی و مدتی که حکم بدان متعلق باشد. (کلیله و دمنه ) و چون مدت درنگ او سپری شود...باری بر رحم مسلط شود. (کلیله و دمنه ). در مدت تنکیل با او رفق و ملاطفت کردندی . (گلستان سعدی ). ◄ فرصت . اجل . (یادداشت مؤلف ). مهلت . عمر. مجال زندگی . رجوع به مدت یافتن و مدت به سر آمدن شود : جمیع امت را مدتی است معلوم، همینکه او می رسدپیش و پس نمی باشد. (تاریخ بیهقی ص ٣٠٧). پیداست که بنده را مدت چند مانده است . (تاریخ بیهقی ). ◄ در تداول، زمانی طولانی . (فرهنگ نظام ). چندگاهی .دیرگاهی : مدتی هست در آزارم و می دانی تو داغ هجر تو به جان دارم و می دانی تو. وحشی . ◄ در تداول تجار و بانکها، نسیه . مقابل نقد. - به مدت : خرید مدت و به مدت . مقابل خرید نقدی . - ◄ در طول زمان : دشمن ... به مدت عدت یابد. (کلیله و دمنه ). - ◄ با مهلت . با فرجه . در معاملات نسیه مقابل نقدی : چیزی را به مدت خریدن . - به مدتی اندک ؛ در زمانی کوتاه : تا به مدتی اندک اندازه ٔ رای و رویت و دوستی و شفقت او معلوم گردانید. (کلیله و دمنه ). - در مدت ؛ در طول . در فاصله : خوارزمشاه گفت در مدت عمر چنین یاد ندارد. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٢). - مدت خواستن ؛ استمهال . مهلت خواستن . فرصت خواستن . - مدت دادن ؛ مهلت دادن . زمان دادن . مجال دادن . - مدت عدت ؛ ایام بعد طلاق که در آن عرضه زن شوهر نکند، برای مطلقه سه حیض یا سه ماه و برای بیوه چهار ماه و ده روز و عدت زنان حامله وضع حمل است . (غیاث اللغات ). - مدت عمر ؛ در طول عمر. در طول زندگی . - ◄ دوران زندگی . طول عمر. - مدت مدید ؛ زمان طولانی . (فرهنگ فارسی معین ) : مدتی مدید و عهدی بعید بر گذشتن او تأسف و تحسر می نمود. (تاریخ قم ص ٣٨ از فرهنگ فارسی معین ). - مدت وقت ؛ خیلی وقت . هنگام بسیار. (ناظم الاطباء): مدت وقتی است ؛ دیرگاهی است . - مدتها ؛ کلمه ٔ مدت را به «ها» جمع بندند و از آن افاده ٔ مدت طولانی کنند. (فرهنگ فارسی معین ) : چند نفر ترکمان از خیل او بیامدند، مدتها در آن محروسه آب کشی کردند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ازفرهنگ فارسی معین ). - مدت یافتن ؛ عمر کردن . زنده ماندن : امیر ماضی مدت یافت و دولت و قاعده ٔ ملک سخت قوی و استوار پیش خداوند نهاد و برفت . (تاریخ بیهقی ). او یافت صد کرامت اگر مدتی نیافت او داشت صد کفایت اگر دودمان نداشت . ؟ - مدتی ؛ چند گاه . چندی . (یادداشت مؤلف ). وقت بسیار و هنگام بسیار و هنگام نامعینی . (ناظم الاطباء). - مدتی نزدیک ؛ زمان کوتاه . (فرهنگ فارسی معین ) : ابوالقاسم بلخی گفت خدای تعالی خبر داد آدم را به این نامها و او یاد گرفت آن را به مدتی نزدیک . (تفسیر ابوالفتوح از فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
زمان، وقت موقع، وهله، هنگام مهلت اثنا عمر، حیات دوران، روزگار
واژگان فارسی سره واژهدان
هنگام، گه، گاه، زمان