مداوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. مداواة ] (مص م.) درمان کردن، دوا کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. مداواه ] (مص م.) درمان کردن، دوا کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مداوا. [ م ُ ] (از ع، اِمص ) دواکردن . درمان کردن . مخفف مداوات است . (غیاث اللغات ). مداواة. رجوع به مداواة شود. ◄ چاره . علاج . معالجه . درمان . (ناظم الاطباء) : مداوابود سیری از جانور نه این درد را هیچگونه دواست . ناصرخسرو. در حال خاقانی نگر بیمار آن خندان شکر ز آن چشم بیمار از نظر چشم مداوا داشته . خاقانی . چو هرمز دید کآن فرزند مقبل مداوای روان و میوه ٔ دل . نظامی . چو مدت نماند مداوا چه سود. نظامی . عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم . سعدی . - مداوا شدن ؛ درمان کرده شدن . (ناظم الاطباء). معالجه شدن . بهبود یافتن . از بیماری رستن . علاج شدن . درمان شدن . - مداوا شدن درد یا مرض ؛ دفع شدن . برطرف شدن . رفع شدن . - مداوا کردن ؛ علاج کردن . درمان کردن . چاره کردن : رنج ما را که توان برد به یک گوشه ٔچشم شرط انصاف نباشدکه مداوا نکنی . حافظ (دیوان چ قزوینی - غنی ص ٣٤٠).
واژگان فارسی سره واژهدان
درمان، چاره