محلول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محلول . [ م َ ] (ع ص ) گداخته شده و حل شده . ذوب شده . (ناظم الاطباء). حل کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). حل شده چنانکه قند یا کلوخ در آب . آب کرده : قند محلول ؛ قند آب کرده ؛ محلول گنه گنه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : به مشک سوده ٔ محلول در عرق ماند که بر حریر نویسد کسی به خطغبار. سعدی . - محلول گردیدن ؛ باز شدن . حل شدن : جز عهد و وفای تو که محلول نگردد هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی . سعدی . رجوع به حل شود. ◄ در اصطلاح پزشکی و شیمی ماده ای که مولکولهایش در مایعی به نام حلال با مولکولهای حلال مخلوط و یکی شده است بطوری که ظاهراً هر دو یک ماده بنظر آیند، مانند محلول قند در آب و محلول یُد در الکل . ج، محلولات .