محقر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حَ قَّ) [ ع. ] (اِفا.) ناچیز، کوچک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حَ قَّ) [ ع. ] (اِفا.) ناچیز، کوچک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محقر. [ م ُ ح َق ْ ق َ ] (ع ص ) مختصر. کم مایه . اندک . ناچیز : در آب وآتش چون بنگریست حشمت تو به چشمش آمد پست و محقر آتش و آب . مسعودسعد. خاقانیا به کعبه رسیدی روان بپاش گر چه نه جنس پیشکش است این محقرش . خاقانی . آن روز رفت آب غلامان که یوسفی تصحیف عید شد به بهای محقرش . خاقانی . در ترازوی مرد با فرهنگ این محقر چه وزن دارد و سنگ . نظامی . هر کس که بجان آرزوی وصل تو خواهد دشوار برآیدکه محقر ثمن است آن . سعدی . به عشق روی توگفتم که جان برافشانم دگر به شرم درافتادم از محقر خویش . سعدی . جان نقد محقر است حافظ از بهر نثارخوش نباشد. حافظ. ◄ تنگ . کم وسعت . خرد. (آنندراج ). ناچیز. حقیر : به پیش خاطر او آفتاب تاری بنزد همت او آسمان محقر. مسعودسعد. گر عظمت نهد چو جم منظر نیم خایه را خانه ٔ مورچه شود نه فلک از محقری . خاقانی . گر خانه محقر است و تاریک بر دیده ٔ روشنت نشانم . سعدی . - کلبه ٔ محقر ؛ کلبه ٔ کوچک . خانه ٔ کوچک . ◄ خرد. حقیر. کم حجم : زنده نشد این سفلی الا که بصورت بس صورت جان است در این جسم محقر. ناصرخسرو. ◄ دون . پست : تا جان معرفت نکند زنده شخص را نزدیک عارفان حیوان محقری . سعدی .
محقر. [ م ُ ح َق ْ ق ِ ] (ع ص ) ذلیل و خوارکننده . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
پست، حقیر، خفیف، خوار کوچک کوتاه ناچیز
واژگان فارسی سره واژهدان
ناچیز، کوچک، خرد، خرد، اندک