کوچک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ) (ص.) خرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ) (ص.) خرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوچک . [ چ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان لاشار که در بخش بمپور شهرستان ایرانشهر واقع است و ٢٥٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
کوچک . [ چ َ / چ ِ ] (ص ) مقابل بزرگ . (آنندراج ). خرد. (غیاث ). صغیر. خرد. (فرهنگ فارسی معین ) : مهتر ز همه خلق جهان او به دو کوچک مهتر به دو کوچک به دل است و به زبان است . منوچهری . کوچک دو کفت مه زدو دریای بزرگ است بسیار نزار است مه از مردم فربه . منوچهری . پرآژنگ رخ داد پاسخ تورگ که گر کوچکم، هست کارم بزرگ . اسدی . تو از مشک بویش نگه کن نه رنگ که در گرچه کوچک، بها بین نه سنگ . اسدی . و بر یک فرسنگی کوفه آنجا که اکنون مشهد است شتر بخفت بر آن تل کوچک . (مجمل التواریخ ). و دهران نابینا بود و فان کوچک، پس از این سبب از هر گوشه دشمنان سر برآوردند. (مجمل التواریخ ). کرج، شهری است میانه نه کوچک و نه بزرگ . (مجمل التواریخ ). طفل کوچک چو بهر نان بگریست چه شناسدکه نحو و منطق چیست . اوحدی . نظر، قاصدی در گذرهاش ساقط زمین، کوچه ای در فضاهاش کوچک . ؟ (در صفت فتح آباد باخرز از نسخه ٔ خطی مورخ ٦٥١ هَ . ق .). - انگشت کوچک ؛ کهین . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کهین شود. ◄ هر چیز کم وسعت و کم حجم . ◄ اندک . قلیل . کم . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ حقیر. محقر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بی اهمیت : گفت : شاها این کاری کوچک نیست که ما این کار را خردداریم . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ). ◄ بچه . کودک . طفل . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). صغیر. نابالغ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و بودند آنان که خوردند، با پنج هزار مردم غیر زنان و کوچکان، آن مردمان که این معجز را بدیدند. (انجیل فارسی ص ١٠٠ از فرهنگ فارسی معین ). و شد هشتم روز که کوچک را ختنه کنند، نام او زکریا نهاده اند به نام پدر. (ترجمه دیاتسارون ص ١٤). ◄ در تداول عامه، بنده . فرمانبردار: من کوچک شما هستم . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) نام مقامی است از دوازده مقام موسیقی . (غیاث ). نام نوایی از موسیقی . (ناظم الاطباء). نوایی است از موسیقی و آن یکی از دوازده مقام موسیقی ایرانی است . زیرافکن . (فرهنگ فارسی معین ) : رهاوی را به راه راست می زن پس از کوچک حجاز آغاز می کن . قاآنی (از فرهنگ فارسی معین ).
کوچک . [ چ َ / چ ِ ] (اِخ ) لقب اردشیربن شیرویه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ثم ابنه (ابن شیرویة الساسانی ) اردشیر و لَقَبَه ُ کوچک، ای صغیر. (مفاتیح العلوم خوارزمی، یادداشت ایضاً).
مترادف و متضاد واژهدان
تنگ، محقر بچه، خرد، خردسال، طفل صغیر، کمجثه پست، حقیر اندک، قلیل کمحجم (متضاد: بزرگ، پهن، عریض، فراخ، وسیع)
فرهنگ طیفی واژهدان
خرد، صغیر، ریز کم، محدود کوچکتر، اصغر کوچکترین، مینیمم، حداقل تنگ، چسبان
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه