محصله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حَ صَّ لَ یا لِ) [ ع. محصلة ]<BR>۱- (اِمف.) مؤنث محصل، حاصل کرده شده.<BR>۲- نتیجة کلام، ماحصل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حَ صَّ لَ یا لِ) [ ع. محصله ] ۱- (اِمف.) مؤنث محصل، حاصل کرده شده. ۲- نتیجه کلام، ماحصل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محصلة. [ م ُ ح َص ْ ص ِ ل َ ] (ع ص ) مؤنث محصل . رجوع به محصل شود. ◄ زنی که خاک معدن را تمیز کند در طلب زر. (از منتهی الارب ). رجوع به محصل شود.
محصلة. [ م ُ ح َص ْ ص َ ل َ ] (ع ص )مؤنث مُحَصَّل . ◄ حاصل کرده شده . رجوع به مُحَصَّل شود. ◄ (اصطلاح منطق ) اصطلاحی است در منطق، رجوع به اثبات و نفی در اساس الاقتباس ص ٦٧ شود. ◄ قضیه ٔ حملی را که در او هیچ لفظ معدول نبود محصله خوانند. (اساس الاقتباس ص ١٠٠). محصله . - قضیه ٔ محصله ؛ قضیه ای است که حرف نفی جزء موضوع و یا محمول آن نشده باشد خواه موجبه باشد یا سالبه . مانند زید کاتب . یا زید لیس به کاتب . (از تعریفات جرجانی ). رجوع به قضیه شود.
محصله . [ م ُ ح َص ْ ص ِ ل َ ] (ع ص، اِ) در تداول فارسی، متعلمه . (یادداشت مرحوم دهخدا). دختر یا زنی که به تحصیل علم و ادب اشتغال دارد. دانشجوی دختر. دختر یا زن دانشجو. طالب علمی که زن یا دختر باشد. ج، محصلات .