محاکمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ کِ مِ) [ ع. محاکمة ] (مص ل.)<BR>۱- با کسی به دادگاه رفتن و برای هم اقامة دعوی کردن.<BR>۲- دادرسی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ کِ مِ) [ ع. محاکمه ] (مص ل.) ۱- با کسی به دادگاه رفتن و برای هم اقامه دعوی کردن. ۲- دادرسی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محاکمة. [ م ُ ک َم َ ] (ع مص ) با کسی بحکم شدن . (زوزنی ). بردن کسی راپیش حاکم به خصومت . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). و رجوع به محاکمه شود. ◄ در اصطلاح فتیان تداعی و تناکر است در عیب پیش زعیم قوم یا نزد حکمی که دو خصم بدو راضی باشند. (نفایس الفنون علم فتوت ).
محاکمه . [ م ُ ک َ م َ ] (ع مص ) محاکمة. رفتن نزد حاکم برای رفع خصومت ورفع خصومت کردن حاکم . ترافع. مرافعه . به حاکم شدن با. به قاضی رفتن با. خصومت به حاکم بردن فیصله را و دیوان کردن قاضی . به دادگاه رفتن و اقامه ٔ دعوی کردن : مرافعه ٔ این سخن به قاضی بردیم و به محاکمه ٔ عدل راضی شدیم . (گلستان ). ◄ (اِمص ) عمل حاکم یا قاضی در طی یک مرافعه . داوری . دادرسی . - محاکمه شدن ؛ مورد دادرسی قرار گرفتن . - محاکمه کردن ؛ دادرسی کردن .
فرهنگ طیفی واژهدان
دادرسی، جلسه، نشست تحقیق، بازجویی، تشخیص، قضاوت، تبرئه، محکومیت، قصاص، مجازات قضیه، رویه، رویه دیوان عالی
واژگان فارسی سره واژهدان
دادوری، دادگری، دادرسی