مبوله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبولة. [ م ِب ْ وَ ل َ ] (ع اِ) کمیزدان که در آن بول کنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). قاثاطیر. (بحر الجواهر). کمیزدان و بول دان و مبول و گلدان . (ناظم الاطباء). ظرف شاش . شاشدانی . گلدان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مبولة. [ م َب ْ وَ ل َ ] (ع ص ) سبب کمیز. یقال شراب مبولة.(منتهی الارب ). هر چیز که سبب کمیز و بول گردد. یقال، الشراب مبولة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مبوله . [ م ِب ْ وَ ل َ ] (ع اِ) مبولة : و هر گاه که آماه اندر مؤخر دماغ باشد بیمار هر چه بگوید و بخواهد در حال فراموش کند چنانکه گاه باشد که مبوله خواهد تا بول کند چون مبوله پیش آرند فرامشت کرده باشد که او خواسته است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ میل برای بیرون کردن بول . (شیخ الرئیس ابوعلی سینا، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.