مارسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مارسار. (اِخ ) مارفش . مارسا. از نامهای ده آک است که او را عربان ضحاک خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). لقب ضحاک است . (آنندراج ) (انجمن آرا).ضحاک ماران را گویند. (برهان ). مارفش . لقب ضحاک . (فرهنگ رشیدی ). ضحاک ظالم . (ناظم الاطباء) : که گاو سار فریدون به مارسار چه کرد به تازیانه همی کرد شاه در هیجا. سوزنی . چو گاو سار فریدون بدید کز سر او بخاک شد سر ده آک مارسار نهان . سوزنی (از فرهنگ جهانگیری ). و رجوع به مارسا و مارفش شود.
مارسار. (ص مرکب ) با سری چون سر مار.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه یا آنچه سری چون مار دارد. که سرش شبیه مار است . مارسر : و یا همچنان کشتی مارسار که لرزان بود مانده اندر سنار. عنصری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). علی آنکه چون مور شد عمرو عنتر ز بیم قوی نیزه ٔ مارسارش . ناصرخسرو. ◄ (اِ مرکب ) حیوانی افسانه ای که گویند مانند آدمی است بشکل مار. (از نزهةالقلوب، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).