لویشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لویشه . [ ل َ وی ش َ / ش ِ ] (اِ) لبیشه . لبیش . لبیشن .لویشن . لویش . لباشه . لواشه . لباچه . رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود. زیار. (مهذب الاسماء).چوبی رسنی در آن بسته که بر لب ستوران بندند تا نگزند به دندان : یکیت روی ببینم چنانکه خری را به گاه ناخنه برداشتن لویشه کنی . ؟ (از لغت نامه ٔ اسدی ). لبت از هجو در لویشه کشم که بدینسان بود تبسم خر. سوزنی . تبیره زن از خارش چرم خام لویشه درافکند شب را به کام . نظامی . پیش آرد هی هی و هیهات را وز لویشه پیچد او لبهات را. مولوی . مرا کمند میفکن که خود گرفتارم لویشه بر سر اسبان بدلگام کنند. سعدی . پوز خود را لویشه کردستم تا طمع بگسلد ز قرص و لواش . نزاری . حنک ؛ لویشه در دهن اسب . (دهار). تذییر؛ لویشه بر سر ستور کردن . (تاج المصادر). احتناک ؛ لویشه بر سر ستور نهادن . (ترجمان القرآن ).
لویشه . [ ل ُ وی ش َ / ش ِ ] (اِ) غله ٔ کوفته شده را گویند که هنوز از کاه جدا نکرده باشند. (برهان ).