لنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) سدر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لُ نْ) (اِ.) لُپ.
(لَ نْ) (اِ.) خرام، ناز.
(لَ یا لِ) (اِمص.) بیرون کشیدن، بیرون بردن چیزی را از جایی به جایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لنج . [ ل ُ ] (اِ) بیرون رُخ . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). لفج . پوز. فرنج . بتفوز. نول . لوچه . مشفر (در شتر). بیرون روی و رخ و بیرون لب را نیز گویند. (اوبهی ). لب ستبر. لوشه . لب شفه . جحفله : خروشان ز کابل همی رفت زال فروهشته لنج و برآورده یال . فردوسی . گفت من نیز گیرم اندر کون سبلت و ریش و موی لنج ترا. عماره . میدراند کام و لنجش را [لنج اشتر را] دریغ کآن چنان ورد مربی گشت تیغ. مولوی . آن لب که بود لنج خری بوسه گه آن کی باشد درخورد شکربوس مسیحا. مولوی . که بترسد گر جوابی وادهد گوهری از لنج او بیرون فتد. مولوی . - لب و لنج آویختن و یا فروافکندن ؛ کنایه از در خشم شدن است . (حاشیه ٔ مثنوی ). عبوس شدن : گفت شاباش و ترش آویخت لنج شد ترنجیده ترش همچون ترنج . مولوی . چشم پردرد و نشسته او به کنج روترش کرده فروافکنده لنج . مولوی . رجوع به لب و لنج شود. ◄ اندرون رخساره باشد که گردبرگرد دهان است از جانب درون و بعضی گویند بیرون روی است یعنی بر دور بینی و پاره ای از روی و تمام چانه و زنخ . (برهان ). ◄ درون دهن بود که آن را کب و آکب و پچ و پوچ خوانند و در خراسان لُنبوس خوانند. - لنج پر باد کردن ؛ کبر آوردن : کره ایرا که کسی نرم نکرده ست متاز به جوانی و به زور و هنر خویش مناز نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست لنج پر باد مکن بیش و کتف برمفراز. لبیبی . من لنج پر از باد ازین کوی به آن کوی . سنائی .
لنج . [ ل ُ ] (اِ) مدخل کندوی زنبور عسل (در تداول مردم بروجرد).
لنج . [ ل َ ] (اِ) سدر. (بحر الجواهر). النج . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
مترادف و متضاد واژهدان
غراب، کشتی اعرج، چلاق، شل، لنگ سدر خرام، خرامش، لنجه