لق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لق . [ ل َق ق ] (ع اِ) شکاف زمین . ◄ (ص ) رجل ٌ لق ﱡ بق ّ؛مرد بسیارگوی . ◄ (مص ) بر چشم زدن به دست یا به پنجه . (منتهی الارب ). ◄ لمس کردن . دست نهادن بر... (دزی ).
لق . [ ل َ ] (ص ) لغ. صاف . بی موی و صاف . (برهان ). ◄ نااستوار: میخی لق ؛ جنبان بر جای خود. دندانی لق ؛ متزعزع، متحرک، دندان که بر جای استوار نباشد و جنبان بود: دندانهای لق . اسنان متحرکة. ◄ تباه . فاسد (تخم مرغ و جز آن ). ضایع و گندیده که چون بجنبانی آواز دهد و آن نشانه ٔ تباهی باشد. - آرواره ٔ لق داشتن ؛ عادت به دشنام گفتن داشتن . - تخم لق در دهن کسی شکستن ؛ تعبیری مثلی به معنی او را به یاد آرزوئی که خود ملتفت آن نبود آوردن . او را به دعویی باطل داشتن . امیدی برنیامدنی به وی دادن . وعده ٔ وفانشدنی به وی کردن . - تق و لَق ّ؛ کاسد. ناروا. بی رونق . - دهن لق ؛ که نتواند سِرّی را نگه دارد. - دهن لقی ؛ به نگهداری سِرّ قادر نبودن .
لق . [ ل ُ / ل َ ] (اِ) فریب و بازی دادن . (برهان ).