لقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لقی . [ل َ قا ] (ع ص ) انداخته . ج، اَلقاء. (منتهی الارب ).
لقی . [ ل َ قی ی ] (ع ص ) با هم دیدارکننده . ◄ متصل شونده . ◄ رجل لقی فی الخیر و الشر، مرد بسیار خیر و شر دیده . ◄ شقی لقی، از اتباع است . (منتهی الارب ).
لقی . [ ل ِق ْی ْ ] (ع مص ) لقاء. لقاءة. لقایة. لِقیان . لِقیانة. لُقی . لقیان . لقیة. لقیانة. لُقی ّ. لُقی ً. لقاة. دیدار کردن کسی را. (منتهی الارب ). دیدن . ◄ رسیدن . ◄ کارزار کردن . (زوزنی ). ◄ صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: نزد محدثان اخذ راوی است حدیث را از مشایخ، چنانکه از شرح نخبه در بیان روایت اقران و مذیح (کذا) مستفاد میشود.