لفجن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لفجن . [ ل َ ج ِ ] (ص نسبی ) دارنده ٔ لب سطبر. درشت لفج . کلان لفج : خداوندم زبانی روی کرده ست سیاه و لفجن و تاریک و رنجور. منوچهری . سر لفجنان را درآرد به بند خورد چون سر و لفجه ٔ گوسفند. نظامی . ◄ لفج . (برهان ) : دهان و لفجنش از شاخ شاخی به گوری تنگ میماند از فراخی . نظامی .