لعلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لعلی . [ ل َ ] (ص نسبی ) منسوب به لعل . ◄ به رنگ لعل . به سرخی لعل . سرخ . همیشه باد دو دست تو تاجهان باشد یکی به مشکین زلف و یکی به لعلی شیر. مسعودسعد. به مرز بی رز تو مرغکی درون بپرید سرش به لعلی همچون عروس در پرده . سوزنی . از آن لبی که به خوشی چنو نباشد شهد در آن رخی که به لعلی چنو شقایق نیست . سوزنی . تلقین لب لعلی جان پرور ساقی است گر ذکر دوام است وگر شرب مدام است . سعدی . - باده ٔ لعلی ؛ شراب سرخ : صائب در این دو هفته که گل جوش میزند چون داغ لاله باده ٔ لعلی مده ز چنگ . صائب (از آنندراج ). ◄ قسمی انگور. ◄ رنگی که مصوران و نقاشان بکار برند. (آنندراج ).
لعلی . [ ل َ ] (اِخ ) از شعرای قرن نهم عثمانی از مردم اسکوب . این بیت او راست : زاهدک گو گلنده جنت، عاشقک دیدار یار لاجرم هر کیشینک باشنده بر سوداسی وار. (قاموس الاعلام ترکی ).