لعلگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لعلگون . [ ل َ ] (ص مرکب ) مانند لعل . به رنگ لعل . لعل رنگ . لعل فام : آن بناگوش لعلگون گویی برنهاده ست آلغونه به سیم . شهید. بدان گونه رفتم ز گلزریون که شد لعلگون آب جیحون ز خون . فردوسی . می لعلگون را به جام بلور بخوردند تا در سر افتاد شور. فردوسی . تاج درخت باغ همه لعلگون گهر فرش زمین راغ همه سبز پرنیان . فرخی . از آن آهن لعلگون تیغ چار هم از روهنی و پرالک چهار. اسدی . شراب لعلگون افکنده در جام پیاپی کرده ای از صبح تا شام . نظامی . بر خاکیان عیش فشان جرعه ٔ لبش تا خاک لعلگون شود و مشکبار هم . حافظ.