لعبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لُ بَ) [ ع. لعبة ]<BR>۱- (اِمص.) بازی.<BR>۲- (اِ.) نوبت بازی.<BR>۳- آنچه بدان بازی کنند مانند شطرنج.<BR>۴- تمثال، پیکر.<BR>۵- احمقی که او را ریشخند کنند.<BR>۶- مهر گیاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لُ بَ) [ ع. لعبه ] ۱- (اِمص.) بازی. ۲- (اِ.) نوبت بازی. ۳- آنچه بدان بازی کنند مانند شطرنج. ۴- تمثال، پیکر. ۵- احمقی که او را ریشخند کنند. ۶- مهر گیاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لعبة. [ ل َ ب َ ] (ع اِ)دارویی است شبیه به سورنجان فربه کن بدن . (منتهی الارب ). یبروح الصنم است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به لعبت بربری شود. ابوریحان در صیدنه گوید: ابوحریج گفته است میان جرم او به میان سورنجان سفید ماند او رااز زمین مغرب از بلاد افریقیه به اطراف برند و گویندسورنجان را به عوض او بفروشند. «ص اونی » گوید باه زیاده کند خواه بخورند و خواه حقنه کنند. (ترجمه ٔ صیدنه ٔ ابوریحان ). اصل الیبروح . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ).
لعبة. [ ل ِ ب َ ] (ع اِ) نوعی از بازی .
لعبة. [ ل ُ ع َ ب َ ] (ع اِ) لَعِب . رجوع به لَعِب شود. بازیی است . ج، لُعَب . (مهذب الاسماء).