لشکرفروز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لشکرفروز. [ ل َ ک َ ف ُ ] (نف مرکب ) لشکرافروز. رجوع به لشکرافروز شود : سپهدار پیروز و لشکرفروز هم او را بود کشور نیمروز. فردوسی . دو جنگ گران کرده شد در سه روز چهارم سیاوخش لشکرفروز. فردوسی . چو بندوی خراد لشکرفروز چو نستوه لشکرکش نیوسوز. فردوسی . پدرت آن جهانگیرلشکرفروز نه تابوت را شد سوی نیمروز. فردوسی . همی رفت کاوس لشکرفروز بزد گاه بر پیش کوه اسپروز. فردوسی . چغانی چو فرطوس لشکرفروز گهار گهانی گو گردسوز. فردوسی . که سالار او بود بر نیمروز گرانمایه و گرد و لشکرفروز. فردوسی . یکی چاره سازم بر او من که روز برآید بدین مرد لشکرفروز. فردوسی . و زان دورتر آرش رزم توز چو گوران شه آن گرد لشکرفروز. فردوسی .