قیمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیمة. [ ق َی ْ ی ِ م َ ] (ع ص، اِ) مؤنث قیِّم . (اقرب الموارد). ◄ راست و معتدل . (منتهی الارب ). دیانت مستقیم . (اقرب الموارد). و بهمین معنی است قول خدای تعالی : و ذلک دین القیمة. (قرآن ٥/٩٨). و مؤنث آورد آن را زیرا اراده کرد بدان ملت حنفیه ٔ اسلام را. (منتهی الارب ).
قیمة. [ م َ ] (ع اِ) ارز هر چیزی . (منتهی الارب ). بها در برابر کالا.(از اقرب الموارد). نرخ . ارزش . ج، قِیَم . (منتهی الارب ). رجوع به قیمت شود. ◄ ثبات و دوام برچیزی : ما له قیمة؛ ای ثبات و دوام علی امر. (اقرب الموارد). یعنی او را ارزی نیست و این در حق شخصی گویند که بر چیزی نپاید و بچیزی نیرزد. (منتهی الارب ). ◄ قیمةالانسان ؛ بالا و قد و قامت او. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
قیمه . [ ق َ / ق ِ م َ / م ِ ] (ترکی، اِ) گوشت ریزریزکرده یا چرخ شده . ◄ خورش که با گوشت خردکرده تهیه کنند. طرز تهیه آن بدینگونه است که یک کیلو گوشت را ریز خرد و یا از چرخ رد کنند.ابتدا قدری پیاز در روغن سرخ نمایند و پیاز را بیرون آورده گوشت را در همان روغن سرخ کنند، سپس ٣٠٠ گرم لپه را تفت داده در آب داخل کنند و آنگاه نمک و ادویه و پیازهای سرخ شده را در آن ریزند و چون پخته شود ممکن است آب گوجه فرنگی هم به آن اضافه کنند و یا اگر خواهند سیب زمینی را پس از خلال یا خرد کردن سرخ کرده نزدیک برداشتن خورش در آن میریزند. بعضی بعنوان ترشی غوره در قیمه کنند یا چند دانه لیمو عمانی خشک راسوراخ کرده در قیمه اندازند. (فرهنگ فارسی معین ). - قیمه ٔ سرموری ؛ نوعی از قیمه که بسیار خرد و باریک کنند. (آنندراج ) : گر بزلف عنبرین دل گاه گاهم میکشد قیمه ٔ سرموری آن خط سیاهم میکشد. محسن تأثیر (از آنندراج ). دلم از حلقه ٔ زلفش ننهد پای برون گر کشد قیمه ٔ سرموریش آن خط سیاه . عبدالغنی قبول (از آنندراج ). - قیمه شوربا ؛ نوعی از شوربا.(آنندراج ). - قیمه و قرمه (قورمه ) کردن ؛ بقصد کشت کسی را زدن . (فرهنگ فارسی معین ).