قیمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیمت . [ م َ ] (ع اِ) بهای کالا. (آنندراج ). ارز هر چیزی . (ناظم الاطباء). در شرع چیزی را گویند که تحت ارزیابی درآید. (کشاف ) : در زمان ما نجابت بس که بی قیمت بود عین دارد قطره ٔ نیسان اگر گوهر شود. میرصیدی (از آنندراج ). و پست و نازل و گران و بلند ازصفات اوست و با لفظ شکستن و بستن و گرفتن و کردن مستعمل . (آنندراج ). در تداول فارسی قیمت به فتح یا کسرقاف تلفظ کنند. (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به قیمة شود. - باقیمت ؛ بابها باارزش . بهادار. - بی قیمت ؛ بی ارزش : شرم آید از بضاعت بی قیمتم ولیک در شهر آبگینه فروش است جوهری . سعدی . سنگ بی قیمت اگر کاسه ٔزرین شکند قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود. سعدی . رجوع به بی قیمت شود. - قیمت اسمی سهام ؛ (اصطلاح حقوق تجارت ) قیمتی است که روی سهم نوشته شده باشد. (فرهنگ حقوقی جعفری لنگرودی ). - قیمت حقیقی سهام ؛ (اصطلاح حقوق تجارت ) قیمتی است که سهم به ازاء آن در بازار خرید و فروش میشود. (فرهنگ حقوقی جعفری لنگرودی ). - قیمت داشتن ؛ بهادار بودن . ارز داشتن : غنیمت شمار این گرامی نفس که بیمرغ قیمت ندارد قفس . سعدی . - قیمت سنج ؛ قیمت گر. مقیم . (آنندراج ). مقوم : گفت چندین متاع گوهر و گنج که نیاید بوهم قیمت سنج . میرخسرو(از آنندراج ). - قیمت شکستن ؛از قیمت افتادن . بی ارزش شدن : ز ناپسندی مردم عزیز خویشتنم بود گرانی ما از شکست قیمت ما. قاسم مشهدی . نوش لب لعل تو قیمت شکر شکست چین سر زلف تو رونق عنبر شکست . انوری . - قیمت کردن ؛ تعیین ارزش کردن : جوهری عقل در بازار حسن قیمت لعلش بصد جان میکند. سعدی . - قیمت گر ؛ قیمت سنج . مقیم . (آنندراج ). مقوم : این گهر را مباد تا محشر حسد و بخل و جهل قیمت گر. سنایی . رجوع به قیمت سنج شود. - قیمت گرفتن ؛ قیمت یافتن . بهایافتن : کجا خال لبش گیرد بهای بوسه نقد دل که سیم قلب هند و قیمت شکّر نمیگیرد. مخلص کاشی (از آنندراج ). - قیمت مند ؛ دارای بها و ارزش : مرتفع جامه های قیمت مند بیشتر زآنکه گفت شاید چند. نظامی . - قیمت مندی ؛ نرخ و ارزش داشتن . دارای ارزش و بها بودن : ز گوهر سفتن استادان هراسند که قیمت مندی گوهر شناسند. نظامی . - قیمت نهادن ؛ ارزش کردن . تعیین قیمت کردن : و بیاعان معتمد باشند کی قیمت عدل بر آن نهند و رقم برزنند و به غربا فروشند.(فارسنامه ٔ ابن بلخی ). - امثال : قیمت جوهر نداند کس بغیر از جوهری . ابن یمین (از امثال و حکم دهخدا). قیمت خون باباش میگوید ؛ نهایت گران بها میگذارد. (امثال و حکم ). قیمت در نه از صدف باشد تیر را قیمت از هدف باشد. سنائی . قیمت زعفران چه داند خر . (از امثال و حکم ). قیمت شکر نه ازنی است که خاصیت وی است . (گلستان ). قیمت کالا نگردد کم به طعن مشتری . سلمان ساوجی . قیمت و عزت کافور شکسته نشود گر ز کافور به آید بسوی موش پنیر. ناصرخسرو. قیمت هر آدمی بقدر همت اوست . (از شیخ ابواسحاق ابراهیم بن داود از امثال و حکم ص ١١٧٠ از تاریخ گزیده ). قیمت همیان و کیسه از زر است بی زری همیان و کیسه ابتر است . مولوی (از امثال و حکم ).