قوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قوف . (ع اِ) قوف الاذن ؛ بالای گوش یا حلقه ٔ جای سوراخ گوش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ قوف الرقبة و قوفتها و قافها، الشعر السائر فی نقرتها. (اقرب الموارد). اخذه بقوف رقبته ؛ یعنی گرفت بپوست گردن وی . (منتهی الارب ). و گویند نجوت بقوف نفسک ؛ ای نجوت بنفسک . (اقرب الموارد).
قوف . [ ق َ ] (ع مص ) پیروی کردن و در پی کسی رفتن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ): قاف اثره یقوفه قوفاً؛ تبعه . (اقرب الموارد).