قوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قوت . (ع مص ) رجوع به قَوت و قیاتة شود. ◄ (اِ) خوراک . غذا. ◄ خورش به اندازه ٔ قوام بدن انسان . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) . روزی . (ترتیب عادل ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ج، اقوات . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). قیت و قیته وقوات نیز بمعنی قوت است . (منتهی الارب ) : چند پری چون مگس از بهر قوت در دهن این تنه ٔ عنکبوت . نظامی . نبینی جز هوای خویش قوتم بجز بادی نیابی در بروتم . نظامی . ای روی توشمع بت پرستان یاقوت تو قوت تنگدستان . عطار. با لفظدادن و نهادن مستعمل است . (از آنندراج ) : آنکه در یاقوت نوش آگین وی شکر سرشت قوت عشاق اندر آن یاقوت نوش آگین نهاد. میرمعزی (از آنندراج ). با تازه عاشقان عجبی نیست نوش خند قوت از دهان به مرغ نوآموز میدهند. امینای فائق (از آنندراج ). - قوت لایموت ؛ بخور و نمیر. - قوت مسیح ؛ کنایه از شراب یکشبه باشد. (برهان ) (فرهنگ رشیدی ). - قوت مسیح یکشبه ؛ کنایه از خرماست که عربان تمر میگویند. (برهان ). - ◄ می یکشبه . (حاشیه ٔ برهان چ معین از فرهنگ رشیدی ).
قوت . [ ق َ ] (ع مص ) خورش دادن و روزی دادن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). قاته قوتا و قیاتة؛ عاله و اعطاه القوت و رزقه . (اقرب الموارد).
قوت . [ ق ُوْ وَ ] (ع اِ) قوة. نیرو. قدرت . توانایی . (آنندراج ). توان . زور : قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق ودود. مولوی . دل بدو دادند ترسایان تمام خود چه باشدقوت تقلید عام . مولوی . ج، قوا. در فارسی بالفظ دادن و گرفتن و فروریختن مستعمل . (آنندراج ). رجوع به قوة و قوا شود. - قوت ادراک ؛قوه ٔ ادراک . رجوع به قوة شود. - قوت الهی (الهیه ) ؛ (اصطلاح فلسفه ) فیض حق تعالی و افاضه ٔ او به موجودات عالم است . (فرهنگ فارسی معین از تهافت التهافت ص ١٤٢). - قوت اندریابنده ؛ قوت مدرکه : و هر یکی سه گونه بود، یکی اندریافت چیزی که سازوار اندرخور قوت اندریابنده بود. (فرهنگ فارسی معین از دانشنامه ٔ علایی ). - قوت اندریافت ؛ مدرکه : و اما قوت اندریافت دو گونه است . (فرهنگ فارسی معین از دانشنامه ٔ علایی ). رجوع به قوه شود. - قوت انطباعی ؛ قوت نفس حیوانی . (فرهنگ فارسی معین از اسفار ج ٣ ص ١٧٠). - قوت انفعالی ؛ قوت منفعلی . آن حال بود که بسبب وی چیزی پذیرای چیزی بود چنانکه موم پذیرای صورت . (فرهنگ فارسی معین از دانشنامه ٔ علایی ). - قوت باصره ؛ بینایی . - قوت جاذبه . رجوع به قوة شود. - قوت حافظه . رجوع به قوة شود. - قوت حدسی . رجوع به قوت قدسیه شود. - قوت حیوانی ؛ قوت حرارت و قوت حرکت رگها را گویند و این قوت از دل خیزد. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). - قوت دافعه . رجوع به قوة شود. - قوت سامعه ؛ شنوایی . - قوت سَبُعی . رجوع به قوة شود. - قوت شامه ؛ بویایی . - قوت صناعی ؛ ملکه ای است که نفس را بر اثر ممارست بر کاری حاصل شود. (فرهنگ فارسی معین از کشاف اصطلاحات الفنون ). - قوت شوقیه . رجوع به قوة شود. - قوت شهوانی . رجوع به قوة شود. - قوت طبعی . رجوع به قوة شود. - قوت عاقله . رجوع به قوة شود. - قوت عامل ؛قوتی است در انسان که مبداء حرکت و تحریک برای انجام افعال جزئی است بر مبنای فکر و شعور یا حدس و این قوت را عقل عملی و قوت عملیه هم نامیده اند. (فرهنگ فارسی معین از شرح منظومه ص ٨٦). - قوت عقلی . رجوع به قوة شود. - قوت غاذیه . رجوع به قوة شود. - قوت غضبی . رجوع به قوة شود. - قوت فعلی ؛(اصطلاح فلسفه ) حالتی است که اندر فاعل بود که از وی شاید که فعل از فاعل پدید آید، چنانکه حرارت آتش درمقابل قوت منفعلی . (فرهنگ فارسی معین از دانشنامه ٔ علایی ). - قوت قدسیه ؛ و مراد از آن قوتی است که منسوب به قدس است و آن منزه بودن قوت است از رذایل و صفات ذمیمه، قوتی است مودع در نفس که بدون تعلیم و آموختن مبداء فیضان صور معقولات از عقل فعال میباشد و این قوت مخصوص به اولیأاﷲ است و آن را قوت حدسی هم نامیده اند و آن اعلی مرتبت قوت و شدت استعداد عقل هیولانی است . (فرهنگ فارسی معین از شفا). رجوع به قوة شود. - قوت قریب (قریبه ) ؛ کیفیت و استعداد قریب به فعلیت را قوت قریبه نامند، مانند: استعداد حاصل و موجود در کاتب که مهیای کتابت باشد، در مقابل بعیده که استعداد کودک برای کتابت باشد. (فرهنگ فارسی معین ). - قوت قلب ؛ اطمینان دل . دلگرمی . - قوت لامسه . رجوع به لامسه شود. - قوت ماسکه ؛ قوتی است در نبات که مواد جذب شده را در جسم بازدارد و نگه دارد. (فرهنگ فارسی معین از رسایل اخوان الصفا ج ٣ ص ١٩٥). رجوع به قوة شود. - قوت متخیله . رجوع به متخیله و قوة شود. - قوت محرک (محرکة) . رجوع به قوة شود. - قوت مدرکة . رجوع به قوة شود. - قوت مسترجعة ؛ قوت ذاکره . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ذاکره و قوة شود. - قوت مفکره . رجوع به قوة شود. - قوّت ممیزه ؛ گاه مراد قوت عاقله است و گاه مراد قوت طبیعی است که عامل جدا کردن مواد جذب شده ٔ مفید از غیرمفید است . (فرهنگ فارسی معین از مصنفات باباافضل ). - قوت منمیة ؛ قوت نامیه . رجوع به قوة شود. - قوت مولد (مولده ) . رجوع به قوة شود. - قوت ناطقه . رجوع به قوة شود. - قوت نظری ؛ حکما قوای انسان را بر حسب تقسیم نخستین به دو قسمت کرده اند: قوت و عقل نظری، و قوت و عقل عملی . عقل نظری خود مراتبی دارد بنام عقل هیولانی، بالملکه، بالفعل، بالمستفاد، و عقل عملی نیز مراحلی دارد. (فرهنگ فارسی معین ازاخلاق ناصری ). - قوت نفسانی ؛ قوت حس و حرکت را و قوت تفکر و تدبیر را گویند و این قوت از دماغ خیزد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - قوت وهمی (وهمیه ) . رجوع به قوة شود. - قوت هاضمه . رجوع به قوة شود. ◄ در مقابل فعل . امکان حصول چیزی . امکان استعدادی . (کشاف اصطلاحات الفنون ) : هر آنچ امروز بتواند بفعل آوردن از قوت نیاز عجز گر نبود ورا چه دی و چه فردا. ناصرخسرو. رجوع به قوة شود.