قمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ مْ) [ ع. ] (مص م.) سرکوب کردن، خوار کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ مْ) [ ع. ] (مص م.) سرکوب کردن، خوار کردن.
(قِ مَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) زدن با عمود. ۲- سرکوب کردن. ۳- خوار گردانیدن، ذلیل کردن. ۴- (اِمص.) سرکوبی. ۵- فرو نشاندگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قمع. [ ق َ ] (ع مص ) به عمود زدن کسی را. ◄ چیره شدن بر کسی و خوار و ذلیل گردانیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : امن راهها و قمع مفسدان ... به سیاست منوط. (کلیله و دمنه ). هادی امت و مهدی زمان کز قلمش قمع دجال صفاهان به خراسان یابم . خاقانی . - قمع کردن ؛ چیره شدن و ریشه کن کردن . قلع وقمع کردن : به اتفاق روی به هیاطله نهادندو ایشان را قمع کردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٤). ◄ سر نهادن بر سر خیگ . ◄ برگردانیدن کسی را از خواسته ٔ وی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ زدن سر کسی را. (منتهی الارب ). زدن اعلای سر کسی را. (از اقرب الموارد). ◄ درآمدن در چیزی . ◄ رد کردن و سوختن سرما گیاه را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خوردن آبی را که در مشک بود. (منتهی الارب ). سخت آشامیدن آب مشک را. (از اقرب الموارد). ◄ فروشدن شراب در گلو بی کشیدن . ◄ خاموش شدن برای کسی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (ص ) اسب که در یکی از دو زانوی آن درشتی و سطبری باشد. (منتهی الارب ). از عیوبی است که در اسب پدید آید. رجوع به صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٧ شود. ◄ (اِ) سر خنورهای سرتنگ که بر سر آن گذاشته روغن و جز آن در وی ریزند و به کسر قاف مشهورتر است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، اقماع . (اقرب الموارد). ◄ آنچه ملصق باشد در اسفل خرما و غوره و مانند آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، قُموع . (اقرب الموارد). زواید است که بالای بادنجان و خرما و انگور و امثال آنها میباشد پیوسته بشاخه ٔ درخت . (فهرست مخزن الادویة).
قمع. [ ق َ م َ ] (ع مص ) کوهان کردن و فراهم آمدن پیه در کوهان . ◄ سفوف کردن دواء. ◄ خاشاک افتادن در چشم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ تباه شدن کنج چشم کسی و سرخ شدن آن یا برگشتن رنگ گوشت کنج چشم و آماس کردن آن یا کم نزدیک بین شدن و تاریک بین شدن آن . (اقرب الموارد). ◄ گزیدن پشه آهو را یا دررفتن به بینی آن و تکان دادن آهو سر خود را بدین علت . (اقرب الموارد).
قمع. [ ق َ م َ ] (ع اِ) غبارمانندی که در هوا بالا برآید. ◄ سر حلقوم و طرف آن یا طبق حلقوم که مجرای دم است تا شش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) کش که در بن مژه دمد یا فسادی است که که در کنج چشم حادث شود و سرخی یا برگشتگی رنگ گوشت کنج چشم و آماس آن و کمی بینائی اشک [ ؟ ] از روانی اشک و قَموع و اَقْمَع نعت است از آن . (منتهی الارب ). ◄ درشتی و سطبری سر پی پاشنه ٔ اسب و نیزسطبری یکی از دو زانوی اسب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ (اِ) استخوانکی است برآمده در نای گلو. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ج ِ قَمَعَه است به معنی طرف حلقوم و سر کوهان شتر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قمعه شود.