قلو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلو. [ ] (اِخ ) کوهی بوده است در توران که کیخسرو را در آنجا پرورش دادند : شبانان کوه قلو را بخواند وزان شاهزاده سخنها براند. فردوسی . رجوع به قلا شود.
قلو. [ ق ِل ْوْ ] (ع ص ) هرچیز سبک . ◄ خر جوان سبک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). کره خر سبک رو. (مهذب الاسماء). ◄ (اِ)چیزی است که از حمض سوخته گیرند. (اقرب الموارد).
قلو. [ ق َل ْوْ ] (ع مص ) غوک چوب باختن است . (منتهی الارب ): قلا القُلَةَ و بها قلواً؛ غوک چوب باخت . (منتهی الارب ). به دودله بازی کردن . (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به قُلَة شود. ◄ سخت راندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قلا الابل ؛ طردها و ساقها. (اقرب الموارد). ◄ بریان ساختن است . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قلا اللحم ؛ انضجه فی المقلا. (اقرب الموارد). گندم و جز آن بر تاوه بریان کردن . (تاج المصادر بیهقی ).