قلوص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلوص . [ ق َ ] (ع ص ) شتر ماده ٔ جوانه یا باقیمانده ٔ بر مسیر یا شتر ماده ای که نخست در سواری آمده باشدتا آنکه به شش سالگی درآید پس ناقه گردد. ◄ شترماده ٔ بلند درازدست . ◄ (اِ) شترمرغ ماده . ◄ بچه ٔ ماده ٔ آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ جوی آب جاری که در آن خاکروبه و کثافات ریزند و مردم شام آن را فلوط خوانند.(اقرب الموارد). ◄ چوزه شوات . (منتهی الارب ). ◄ کنایه از دختر جوان . (منتهی الارب )(اقرب الموارد). ◄ کنیزک . جاریة. فتیه : فأخذ مما اخذ قلوصاً من فتی من کنده . (معجم البلدن چ مصر در شرح کلمه حضرموت ص ٢٤٩). ج، قلائص، قُلُص (منتهی الارب ) (اقرب الموارد)، قِلاص . (اقرب الموارد).
قلوص . [ ق ُ ] (ع مص ) برجستن است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قلص الرجل ؛ وثب و در لسان آمده : تدانی وانضم و در صحاح آمده : ارتفع. (اقرب الموارد). ◄ شوریدن دل . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قلصت نفسه ؛ غَثَت ْ. (اقرب الموارد). ◄ کم گردیدن در کشیده شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قلص الضل عن کذا؛ انقبض . (اقرب الموارد). ◄ برآمدن آب در چاه و بازبستن است . ◄ بلند شدن و برجستن آب . قلص الماء؛ ارتفع بمعنی ذهب یقال قلص الغدیر، اذا ذهب ماؤه . ◄ فراهم آمدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قلص القوم ؛ اجتمعوا فساروا. (اقرب الموارد). ◄ کوچ کردن و سیر نمودن قوم . (منتهی الارب ). ◄ درکشیده شدن جامه بعد از شستن است . ◄ درهم کشیده شدن لب و درترنجیدن و برهم جستن آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ جوان شدن و راه رفتن : قلص الغلام ؛ شَب َّ و مشی . (اقرب الموارد).