قفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قفی . [ ق َف ْی ْ ] (ع مص ) پس گردن زدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ از قفا بریدن گلوی گوسفند. (منتهی الارب ). رجوع به قَفْو شود.
قفی . [ ق َ فی ی ] (ع ص، اِ) آنکه قائم مقام دیگری باشد. گویند: هو قفیهم ؛ ای الخلف منهم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ دانای علم . ◄ مهربان . (منتهی الارب ). حفی . (اقرب الموارد). ◄ مهمان گرامی کرده . ◄ آنچه بدان مهمان را گرامی کنند از طعام و جز آن . ◄ بهترین و برگزیده از برادران . ◄ متهم از جماعت برادران . این کلمه از اضداد است . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ تهمت و دشنام، و این اسم است قفو را. (منتهی الارب ).
قفی . [ ق ِ فی ی ] (ع اِ) ج ِ قَفا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قفا شود.