قفس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ فَ) [ معر. ] (اِ.)<BR>۱- محفظهای برای نگه داری پرندگان.<BR>۲- استخوان جناغ سینه.<BR>۳- زندان.<BR>۴- هر جای تنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ فَ) [ معر. ] (اِ.) ۱- محفظهای برای نگه داری پرندگان. ۲- استخوان جناغ سینه. ۳- زندان. ۴- هر جای تنگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قفس . [ ق ُ ] (اِخ ) مردمی هستند در کرمان چون اکراد که آنان را قفس و بلوص خوانند.بیشتر این کلمه را با صاد تلفظ کنند. رهنی گوید: قفس کوهی است از کوههای کرمان و ساکنان آن یمنی هستند، که به هیچ دین و آیینی پای بند نیستند و معذلک به علی بن ابی طالب سخت عقیده دارند و این نه از جهت دینی است بلکه او را برای اوصافی که دارا است تعظیم میکنند. (معجم البلدان ). و رجوع به کوچ و بلوچ و قفص شود.
قفس . [ ق َ ] (ع مص ) مردن . (اقرب الموارد). رجوع به قفز شود. ◄ دست وپای بستن آهو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قفس الظبی قفساً؛ ربط یدیه و رجلیه . (اقرب الموارد). ◄ به موی کسی گرفتن . (منتهی الارب ): قفس فلان را؛ گرفتن موی وی را و کشیدن وی بدان به طور پستی . اخذ بشعره و جذبه به سفلاً. (اقرب الموارد). ◄ به خشم و کشیدن سخت گرفتن چیزی را. (منتهی الارب ): قفس الشی ٔ؛ اخذه اخذ انتزاع و غضب . (اقرب الموارد).
قفس . [ق ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ اقفس . (اقرب الموارد). به معنی آنکه پدرش غیرعربی و مادرش عربی باشد. (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
کابوک، زندان، جای تنگ
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی