قعف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قعف . [ ق َ ] (ع مص ) از بیخ برکندن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). گویند: قعف النخلة؛ استأصلها. (اقرب الموارد). ◄ خوردن آنچه در آوند است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ برکندن خاک از پای خود از سخت پاسپردگی . (منتهی الارب ). گویند: قعف فلان التراب ؛ اجترفه بقوائمه من شدة الوطء. (اقرب الموارد). ◄ کاویدن باران روی زمین را و بردن سنگریزه را از آن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). گویند: قعف المطر الحجارة؛ اخذها بشدته و جرفها عن وجه الارض . (اقرب الموارد).
قعف . [ ق َ ع َ ] (ع مص ) از بیخ برافتادن یا از پای برافتادن دیوار. فعل آن از باب سمع است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قعف . [ ق َ ع َ ] (ع اِ) کوههای خرد که برخی بر برخی دیگر قرار دارد. (اقرب الموارد). کوه خرد بر همدیگر خاصه . (منتهی الارب ).