قصدکردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قصد کردن . [ ق َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آهنگ کردن . عزم کردن : نکنم برتو جفا ور تو جفا قصد کنی نگذارم که کسی قصد جفای تو کند. منوچهری . من از منزل دور قصد تو کردم چو قصد عراقی کند قیروانی . منوچهری . به فر دولت او هرکه قصد سندان کرد به زیر دندان چون موم یافت سندان را. ناصرخسرو. امسال قصد خدمت آن کعبه میکنم کاین آرزو ز من دل امّیدوار کرد. خاقانی . توئی آن مرغ کآتش آوردی خودبه خود قصد سوختن کردی . خاقانی . گهی قصد نبید خام کردی گهی از گریه می در جام کردی . نظامی . رجوع به قصد شود. ◄ اراده ٔ خون کسی کردن . (آنندراج ). آهنگ قتل کسی کردن . قصد جان کسی را کردن : دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی . حافظ. قصد جان است طمع درلب جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم . حافظ.
فرهنگ طیفی واژهدان
قصد داشتن، عمد داشتن، غرض داشتن درنظر داشتن، خیال داشتن عمدی درکار بودن آمدن، تصمیم داشتن، برآن بودن، آهنگ کسی (چیزی) کردن (داشتن)، آهنگ کاری کردن (داشتن)
واژگان فارسی سره واژهدان
دریازیدن، گراییدن، گرایستن، یازیدن، یازش، دریازیدن، آهنگ آن کردن