قصاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قصاری . [ ق ُ را ] (ع اِ) غایت . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). جهد و غایت وآخرالامر. (اقرب الموارد): قصاراک ان تفعل کذا؛ ای غایتک و جهدک و آخر امرک (اقرب الموارد) : یا رب او را برای همنفسان به قصارای آرزو برسان . سنائی . حقوق مناصحت تو به ادا رسانم و به قصارای امکان و طاقت و نهایت وسع و قدرت در طریق مکافات ... قدم زنم . (سندبادنامه ).
قصاری . [ ق َص ْ صا ] (ص نسبی ) نسبت است به سکه ٔ مشهور در مرو که بدان سکه ٔ قصارین گویند و محمدبن ابوسعید قصاری بدان منسوب است . (لباب الانساب ). رجوع به قصاری (محمدبن ابوسعید...) شود.
قصاری . [ ق َص ْ صا ] (ص نسبی ) نسبت است به قَصّار. (لباب الانساب ). رجوع به قصار شود.