قشیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قشیب . [ ق َ ] (ع ص ) نو. (منتهی الارب ). جدید. (اقرب الموارد) : باران مشکبوی ببارید نوبه نو وز برف برکشید یکی حله ٔ قشیب . رودکی . ◄ کهنه . از اضداد است . ◄ سفید. ◄ پاکیزه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). هیچیک از این لغات شنیده نشده که به کار رود. ج، قُشُب، قُشْب . (اقرب الموارد). ◄ سیف قشیب ؛ شمشیرنو زنگ زدوده . ◄ شمشیر زنگ ناک . از اضداد است . ◄ نسر قشیب ؛ کرکس به پاره ٔ گوشت زهرآلوده طعمه اش سازند جهت پر آن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ دراز. (مهذب الاسماء).
قشیب . [ ق َ ] (اِخ ) قصری است عجیب در یمن که شرحبیل بن یحصب آن را ساخت . علقمةبن مرثد در شعر خود از آن یاد کرده است . (از معجم البلدان ). کوشکی است به یمن . (منتهی الارب ).