قریب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ) [ ع. ] (ص. اِ.)<BR>۱- نزدیک.<BR>۲- خویشاوند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ) [ ع. ] (ص. اِ.) ۱- نزدیک. ۲- خویشاوند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قریب . [ ق َ ] (اِخ ) عبدی از محدثان است . (منتهی الارب ).
قریب . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) ابن یعقوب . کاتبی است . (منتهی الارب ).
قریب . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) نام رئیسی است از خوارج . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
حدود پیش، مجاور، نزد، نزدیک خویش، خویشاوند، قوم، وابسته (متضاد: بعید)
واژگان فارسی سره واژهدان
نزدیک به، نزدیک، خویشاوند، خویش، خارجی، بیگانه، اجنبی
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی