پیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
پیشوند<br>
قدم (قَ دَ) (ص مر.) آن که پیش از دیگران به کاری دست بزند.<br>
فرهنگ فارسی معین
قدم (قَ دَ) (ص مر.) آن که پیش از دیگران به کاری دست بزند.
۱ - (ق.) جلو، قبل، قدام. ۲- پس، بعد. ۳- (حراض.) نزد. ۴- سوی، طرف. ۵- (اِ.) یکی از سه حرکت حروف ؛ ضمه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیش . (اِ) ساحل . کنار : بیامد تهمتن به توران زمین خرامید تا پیش دریای چین . فردوسی . ز خرگاه تا پیش دریای چین ترا بخشم و گنج ایران زمین . فردوسی . ز کشمیر تا پیش دریای چین برو شهریاران کنند آفرین . فردوسی . به گستهم نوذر سپرد آن زمین ز قچقار تا پیش دریای چین . فردوسی . ز هیتال تا پیش رود ترک به بهرام بخشید و بنوشت چک . فردوسی . یکی باغ خرم بد از پیش جوی در او دختر شاه فرهنگ جوی . فردوسی . ازین مرز آباد ما بگذریم سپه را همی پیش دریابریم . فردوسی . دگر گفت کای نامور رای هند ز دریای قنوج تا پیش سند. فردوسی . ز کشمیر تا پیش دریای شهد درفش و سپاهست و پیلان و مهد. فردوسی . همی تاخت تا پیش دریا رسید به تاریکی آن اژدها را بدید. فردوسی . ◄ کنار. پای ِ. بُن ِ. پیش ِ کوه ؛ پای کوه : نیاسود تیره شب و پاک روز همی راند تاپیش کوه اسپروز. فردوسی . ♦ پیش دشت ؛ کنار : چو یک پاس از تیره شب درگذشت خروش چلب آمد از پیش دشت . فردوسی . ◄ یکی از نهایتهای طول را پیش نام است و دیگری پس . (التفهیم بیرونی ). ◄ زیر. پایین . فرود : بماندند سر پیش [ بزرگان ] بر پای بر چو دیوانه گشتند بر جای بر. فردوسی . خجل گشتشان دل ز کردارخویش فکندند یکسر سر از شرم پیش . فردوسی . چون خواجه از من بشنود سر اندر پیش افکند و زمانی اندیشید. (تاریخ بیهقی ). سران سپه سر کشیدند پیش که ریزیم در پای تو خون خویش . نظامی . کمربندد قلم کردار سر در پیش و لب برهم به هرحرفی که پیش آید به تارک چون قلم گردد. سعدی . بنفشه وار نشستن چه سود سر در پیش دریغ بیهده خوردن بدان دو نرگس مست . سعدی . دل منه بر جهان که دوربقا می رود همچو سیل سر در پیش . سعدی . مباش غره و غافل چو میش سر در پیش که در طبیعت این گرگ گله بانی نیست . سعدی . رجوع به پیش افکندن (سر) و پیش کشیدن (سر) شود. ◄ بر. بالا. ازحد طبیعی تجاوز کرده و به مجاور درآمده : پستانکتان شیر بچه دار گرفته آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار. منوچهری . چو آبستنان اشکم آورده پیش چو خرما بنان پهن فرق سری . منوچهری . و رجوع به پیش آوردن شود.
پیش . (ص ) عاقل و خردمند. (برهان ).
پیش . (اِ) نام هر یک از چهار دندان که دو بر بالا و دو به زیر است در پیش دهان و آنرا به تازی ثنیه و جمع آنرا ثنایا گویند.
مترادف و متضاد واژهدان
سابق، قبل فراپیش، قبل، قدام برابر، روبرو، مقابل زی، نزد گذشته، ماضی شاخهنخل جلو، پیشرو کنار، پهلو، نزدیک سمت، سو، طرف (متضاد: بعد، پس، پشت، عقب)