قرشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قرشی . [ ق ُ رَ شی ی ] (ص نسبی ) منسوب به قبیله ٔ قریش : تا اصل مردم علوی باشد از علی تا تخم احمد قرشی باشد از قصی . منوچهری .
قرشی . [ ق َ ] (اِخ ) نخشب . شهری به ترکستان . (برهان قاطع: ماه نخشب ). نام شهر نسف (نخشب ) است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
قرشی . [ ] (اِخ ) شاعری است . درمجالس النفایس آورد که : در سمرقند میبود، و در بازار دکان صحافی داشته و جمیع ظرفاء در دکان او جمع میگشته اند، او از این جمعیت پریشان میگشته زیرا که مانعمشتری میشده اند، و مولانا در شکایت این مطلع گفته : نیست آیین محبت کردن از یاری گله ورنه زآن بدعهد میکردیم بسیاری گله . خطائی تخلص اوست و قبرش در سمرقند است . (مجالس النفایس چ بانک ملی ص ٢٢٠).