قراب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قراب . [ ق ِ ] (ع مص ) مقاربة. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). ◄ گام نزدیک گذاشتن . ◄ پای برداشتن جهت گائیدن . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) نیام شمشیر. غلاف که شمشیر با نیام در وی باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : چون کسی نیست مرد معرکه ام تیغ آن به که در قراب کنم . حیاتی گیلانی (از آنندراج ). در ترکی نیز به این معنی آمده . (آنندراج ). ◄ به معنی ظرفی از شیشه، ظاهراً قرابه . (یادداشت های قزوینی ج ٦). ◄ ج ِ قَربان . (منتهی الارب ). رجوع به قَربان شود.
قراب . [ ق ِ ] (اِخ ) ابن مالک بن عوف نصری امیرالامراء مشرکان حُنَین بود و هم درآن جنگ مسلمان شد. (تاریخ گزیده چ لندن ج ١ ص ٢٤٢).
قراب . [ ق َ ] (ع اِ) نزدیک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند: افعل ذلک بقراب ؛ ای بقرب . (منتهی الارب )؛ یعنی بزودی بکن این را. (ناظم الاطباء). - قراب الشی ٔ ؛ هرچه قریب مرتبه ٔ آن باشد. (منتهی الارب ). هرچه نزدیک و قریب بمرتبه ٔ آن چیز باشد. (ناظم الاطباء). گویند: لو ان لی قراب هذا ذهباً؛ ای مایقارب ملاه .لو جاء بقراب الارض ؛ ای بما یقاربها. (ناظم الاطباء).