قدرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قدرت . [ ق ُ رَ ] (ع مص ) قدرة. توانستن . توانائی داشتن . رجوع به قدرة و قدران شود : میرسد مست و جهانسوز و که دارد قدرت که سر راه به آن شعله ٔ آتش گیرد. کافی سبزواری (از آنندراج ). سرحد خلقت شده بازار او بکری قدرت شده در کار او. نظامی .
قدرت . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) (شیخ ...) از شاعران هندوستان است که منشی حاکم بهوپال بوده و آثار قلمی نظمی و نثری دارد. از جمله آنها است : ١ - حکایات قدرت . ٢ - دیوان قدرت . وی به سال ١٢٩٠ هَ . ق . درگذشته است . (قاموس الاعلام ترکی ج ٥ ص ٣٦٠٢) (ریحانة الادب ج ٣ ص ٢٨١).
قدرت . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) شاه قدرت اﷲ. از شاعران دهلوی هندوستان است که دیوانی بیست هزار بیتی و منظومه ای موسوم به نتایج الافکار داشته و به سال ١٢٠٥ هَ . ق .در مرشدآباد هند درگذشته است . این از اشعار اوست : ز فیض نم چشم گریان ما بود دامن ابر دامان ما گناهی که از خلق ناکرده ماند قضا بسته آن هم به دامان ما. (قاموس الاعلام ترکی ج ٥ ص ٣٦٠٤) (ریحانة الادب ج ٣ ص ٢٨٠).